تبليغاتX
من و عشقولیم

من و عشقولیم

سلام

امروز از صبح هرکاری کردم نتونستم موضوع وبلاگ و به مرتضی بگم و بازم صلاح دیدم فعلا نگم. مرسی که اومدین پیشم و تولدم و تبریک گفتین. ایشاله جبران میکنم...

مرتضی از صبح با مامانش بیرون بود و منم نخواستم مزاحمش شم و انگار اونم ترجیح داد که به من زنگ نزنه و فقط چند دفعه اس ام اس زد و گفت که کجاست. اخر شب که رفت خونه بهم زنگ زدن و وسط حرف زدنم خوابش برد... خیلی ناراحت شدم!!!! 

پ.ن: دوست عزیزم که برام کامنت گذاشتی. خداروشکر که من و حسابی درک میکنی. این وضعیت خیلی سخته و غیر قابل تحمل.ولی از خودت هیچ نشونه ای نذاشتی که بخوام جوابت و بدم. امیدوارم که باز بیای پیشم و خودت و معرفی کنی. من خوشحال میشم دوستای مثل تو داشته باشم عزیزم. منتظرتم 

نوشته شده در دوشنبه 1388/10/07ساعت 4:16 توسط صحرا| |
سلام . این ایام به همه ی دوستای گلم تسلیت میگم.

میدونم چند وقته که دیربه دیر میام اپ میکنم ولی هرروز به همتون سر میزنم.راستش و بخواین اوضاع خوبی ندارم. دیگه رابطه من و مرتضی مثل قبل نیست البته زیاد بد نیست ولی من مرتضی یک سال و نیم پیش و خیلی بیشتر دوست دارم. میخوام مثل اون موقع بشه. به خدا قسم من کوتاهی نمیکنم و حتی از قبلا بیشتر بهش محبت میکنم و دوسش دارم ولی نمیدونم اون چرا دیگه مثل قبل نیست نمیدونم چرا الان وقتی میخواد بگه دوسم داره خجالت میکشه و به زور به زبون میاره میگه تو خودت باید بدونی که من دوست دارم. خوب منم احساس دارم. مگه چیز زیادی میخوام ازش؟!!!

جمعه تولدم بود ولی هرچی از صبح منتظر تلفن مرتضی بودم بی فایده بود همه ی دوستام و فامیلام بهم زنگ زدن و تبریک گفتن ولی کسی که برام مهم بود زنگ نزد.دوست داشتم مرتضی اولین نفر باشه. شب بهش اس ام اس زدم و گفتم انتظار نداشتم تولدم یادت بره.بعدش که با هم حرف زدیم کلی قسم خورد که یادش بوده و دلیل اینکه بهم تبریک نگفته رو بعدا میفهمم. ولی خیلی از دستش ناراحتم نمیدونم چرا وقتی یادش می افتم اشکم در میاد.شاید فکر کنید که بچه گانه فکر مکنم ولی دست خودم نیست ازش انتظار نداشتم.

تصمیم گرفتم که ادرس وبلاگ و به مرتضی بدم.البته هنوز قطعی نیست.

برای عشقم:

مرتضی نمیدونم از اینکه این وبلاگ و دارم و خاطراتم با تو رو توش ثبت میکنم ناراحت میشی یا نه؟!!!! ولی امیدوارم درک کنی که چقد دوست دارم.  هیچوقت دوست نداشتم که دوستی ما برای خودمون تکراری بشه. دوست دارم هر روز از روز قبل بیشتر دوست داشته باشم و از تو هم میخوام اگه نمیتونی از قبل بیشتر دوستم داشته باشی حداقل عشقت نسبت به من کمتر نشه. دوست ندارم توی دوستیمون هیچکدوم عذاب بکشیم من سعی خودم میکنم  ازت میخوام کمکم کنی .

نوشته شده در یکشنبه 1388/10/06ساعت 4:1 توسط صحرا| |
الان از خبر فوت محمد مهدی خبردار شدم. اخه خدایا چرا اینطوری شد؟!!!! مینا از این به بعد میخواد چیکار کنه؟ چطوری میخواد با این غم بزرگ کنار بیاد؟ خدایا خودت صبرش بده...

مینا گلم بهت تسلیت میگم خانمی. دلتنگ محمدمهدی نباشی.....

نمیتونم دیگه چیزی بگم.

نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت 3:2 توسط صحرا| |
                                          

سلام سلام سلام

خوبین همتون. امشب یکی از بهترین شبای زندگیم بود. امروز شدیدا مرتضی رو غافلگیر کردم....

 امروز از صبح زود با دوستم رفتم واسه مرتضی خرید کنم ولی هیچی به ذهنم نمیرسید اخه تنها چیزی که واسه پسر راحته خریدنش لباسه ولی مرتضی خیلی لباس داره دوست داشتم یه هدیه خاص بگیرم براش. خلاصه بعد از کلی گشتن یه کادوی خوشمل خریدم. رفتم نمایندگی ادیداس و یه ساک ورزشی و یه قمقمه اب و یه حوله براش خریدم.اخه مرتضی جونم چندوقته میره باشگاه و دیدم این وسایل به دردش میخوره. بعدشم زنگ زدم به یکی از دوستاش و ازش خواستم که به همه دوستاش بگه که امشب تولد مرتضی و شام بریم بیرون ولی نمیخوام مرتضی بفهمه. کلی استرس داشتم تا برنامه ها ردیف شد. بعدازظهر رفتم کیک خریدم و بردم دادم به دوستش و بهشون گفتم زودتر از ما برن جایی که میخوایم واسه شام بریم و کیک و شمع هاش و اماده کنن تا ما برسیم. ساعت ۱۰ مرتضی اومد دنبالم و منم زود به دوستاش خبر دادم که اماده شن که داریم میریم بعدم به مرتضی گفتم شام بریم بیرون و اونم قبول کرد و رفتیم همونجا واااااااااااااای نمیدونید وقتی دوستاش و با اون شمع و کیک اونجا دید چقد قیافش دیدنی شد. الهی قربونش بشم کلی غافلگیر شد. 

از کادوشم خیلی خوشحال شد. دوستاشم یه عالمه کادوی خوشکل اورده بودن براش. دستشون درد نکنه. از همه مهمتر اینکه مرتضی خیییییییییلیییییییییییی خوشحال شد.

حالا از این حرفا بگذریم چندوقته خیلی از دست مرتضی ناراحتم .احساس میکنم نسبت به من بی خیال شده. البته بهش حق میدم و میدونم کارش زیاد شده ولی منم ادمم و احساس دارم . امشب بهش گفتم که فردا بیاد و باهم حرف بزنیم دوست دارم مشکلم حل شه.

همتون دوست دارم. راستی شاید دیگه نتونم  وقتی اپ کردم بهتون خبر بدم. خودتون یاد من باشین 

نوشته شده در جمعه 1388/09/20ساعت 1:34 توسط صحرا| |
سلااااااااامممممممم

عید همتون مبارک البته با یکمکی تاخیر. باور کنید خیلی دوست داشتم بیام اپ کنم ولی نشد.یک هفته که امتحان داشتم بعد از امتحانم مامان اینا همه رفتن تهران منم خونه نموندم و رفتم خونه خواهرم. بعدشم تلفن خونه قطع شده بود خلاصه همه چیز دست به دست هم داده بودن که نتونم اپ کنم. ولی بالاخره طلسم شکسته شد و اومدم.

خوب از این چندوقت بگم... خواستگارا اومدن و رفتن و هیچکدوم به دل بنده ننشستن پس فعلا لباس ندوزین از عروسی خبری نیست. مرتضی جونم هم خوبه این چندوقت یه کوچولو با هم دعوا کردیم و حل شده خوب دعوا نمک زندگیه. ولی من هنوز نتونستم با خودم کنار بیام البته سعی میکنما ولی هنوز نشده. این ۲روز تعطیلی هم جاتون خالی با خانواده رفتیم بجنورد خیلی خوش گذشت من که واقعا یه سفر لازم داشتم.

راستی ۲هفته پیش فتم گوشیم و عوض کنم اخه داشت خراب میشد. یه گوشی دیدم و خوشم اومد زنگ زدم به مرتضی اونم همون روز گوشی خریده بود فهمیدم همون گوشی که من خوشم اومده خریده  و منم رفتم مثل همون خریدم و کلی با ست شدیم..... 

یه خبر دیگه هم اینکه بنده ماه پیش به مرتضی قول دادم که چاق شم و امروز که خودم وزن کردم فهمیدم ۵کیلو چاق شدم که از من بعید بود.حالا منتظر جایزه مرتضی هستم گفته میخواد غافلگیرم کنه.

تصمیم گرفتم که روزی که با مرتضی بهم زدم ادرس این وبلاگ و بهش بدم و چون تنها جاییه که خاطره هامون ثبت شده. خلاصه که فعلا روحیه خوبی دارم.

از همتون ممنونم که هم سر زدین.منم جبران میکنم درضمن از اینکه تو اپ قبلی راهنماییم کردین ممنونم.خیلی کمکم کرد

یه سوال دیگه ۲۱ اذر تولد مرتضی .چیییییییی بخرم براش؟؟؟؟؟!

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت 4:13 توسط صحرا| |
سلام 

میدونم که دیراومدم.ولی واقعا روحیه م داغونه!!! دیگه نمیخوام دوسش داشته باشم ولی نمیتونم...

این هفته با مرتضی درمورد ازدواج خیلی حرف زدم و نتیجه مثل همیشه بود.نمیخواد ازدواج کنه. امروز برام خواستگار اومد نسبت به قبلیا بهتر بود. فردا هم یکی دیگه میخواد بیاد..نمیتونم تا اخر عمرم همینطوری ادامه بدم. امیدوارم که هم من و هم مرتضی بتونیم راحت فراموش کنیم. کاش هیچوقت باهم اشنا نمیشدیم... کاش همدیگرو دوست نداشتیم...کاش میشد که واسه همیشه با هم باشیم.... خدایا خودت کمکمون کن.

مهسا.افسون.نازنین.ثنا.ارزو.فرشته.پگاه.زینب و همه ی دوستای گلم شرمنده ی همتونم. دوستون دارم

 

 

       

نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 1:36 توسط صحرا| |
سلام به دوستای گلم.

خیلی شرمندم. چندروزی کامپیوترم باز خراب شده بود و نتونستم بیام. هفته دیگه هم پروژه باید تحویل بدم خیلی سرم شلوغ شده. البته اتفاق خاصی نیفتاده بود. تازگیا مرتضی رو کمتر میبینم یعنی هفته ای یه بار.یا من نمیتونم برم پیشش یا اون کار داره.نمیدونم باید از این موضوع خوشحال باشم یا ناراحت!!!!

پنجشنبه داره برام خواستگار میاد هنوز به مرتضی نگفتم میترسم ناراحت شه. ولی چاره ای نیست این تصمیمی بود که خودش گرفت. البته من که میدونم به این خواستگام جواب رد میدم.خیلی میترسم از ازدواج. دوست دارم بشینم با مرتضی حرف بزنم که تصمیم جدی بگیریم. ولی هرچی به این موضوع فکر میکنم  هیچ نتیجه ای نمیگیرم یعنی احساس میکنم که درست نیست من درمورد این موضوع حرف بزنم.

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خدا خسته شدم. تروخدا شما کمکم کنید و یه راه حل پیشنهاد کنید.

پ.ن: مینا جونم کجایی؟ ادرست و عوض کردی؟ تروخدا یه خبری به منم بده.

پ.ن: مهسا خانم تو کجایی چرا جواب ندادی؟ یعنی چی تعطیل؟!!!

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 0:20 توسط صحرا| |
سلااااااااااااااااااااااااااام به دوستای گلم

خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود. وای بچه ها نمیدونید چی شده بود !!! من و کامپیوترم با هم ویروسی شدیم.من یک هفته خونه بستری بودم ولی کامپیوترم یک هفته رفته بود پیش متخصص بستری شده بود.( الان اگه مرتضی بود میگفت: دیدی کامپیوترت و از من بیشتر دوست داری) خلاصه اینکه به شدت حالم بد بود و یه عالمه امپول و قرص نوش جان کردم و خیلی دلم براتون تنگ شده بود.

ولی الان که اومدم بهتون سر بزنم خیلی ناراحت شدم. وقتی رفتم پیش درسا جونم شوکه شدم. امشب فهمیدم مسعود فوت کرده. الهی برات بمیرم درسا خیلی سخته.

مینا جونم از اینکه رابطه ت با احسان بهم خورد ناراحت شدم ولی هرچی قسمته ایشاله همون میشه.ولی از اینکه دوباره اومدی پیشمون خوشحالم

الان که من و کامپیوترم خوب شدیم مرتضی جونم ۳روز نمیتونه از خونه بره بیرون و اونم دچار بیماری انفولانزا شده الهی قربونش بشم دلم براش تنگ شده.

بازم میام پیشتون دوستون دارم

نوشته شده در یکشنبه 1388/08/03ساعت 2:28 توسط صحرا| |
سلام دوستای گلم

اعصابم داغونه... خوب ادم از دوستای خودشم باید بدی ببینه؟!!!

۴شنبه تو محل کارم از یکی از دوستام شنیدم که دوست پسر یکی از بچه ها پشت سر من و مرتضی حرف زده شاخ دراوردم وقتی شنیدم چی گفته!!! اخه چرا بعضیا جنبه ندارن وقتی میبینن که دو نفر با هم صمیمین فکر دیگه ای پیش خودشون میکنن.

وقتی به مرتضی گفتم قرار شد به پسره زنگ بزنه. از ۴شنبه تا الان وقتی یاد حرف اون عوضی میافتم گریم میگیره. جالبی اینا بود که دوستم میخواست بین من و مرتضی رو به هم بزنه!! تو این مواقع باید دوستات و بشناسی. دیگه نمیتونم محیط محل کارم و تحمل کنم.نسبت به همه ی همکارام بدبین شدم.

دیشب مرتضی اومد دنبالم که جلوی من به پسره زنگ بزنه ولی هرچی شماره ش و گرفتیم واز دسترس خارج کرده بود.

 امشبم وقت داشتم برم دکتر که چسب دماغم و عوض کنم ولی گفت اول باید بری میکرودرم بعد بیا چسب بزنم. اخه میبینید تو این بدبختی چقد خرج میذارن رو دست ادم !! اخه این ماه حقوقم و گم کردم... فقط هم به مرتضی گفتم اخه دوست ندارم مامانم اینا فکر کنن بی عرضم. میخواستم حقوقم ببرم بانک ولی یا از تو کیفم افتاده یا دزدیدن!!! مرتضی جونم خیلی کمکم کرده .بهشم گفتم پول لازم ندارم ولی میگه این مشکلات هم واسه تو هست هم من اگه خودمون به هم کمک نکنیم از کی انتظار داشته باشیم.

خلاصه امشب با مرتضی حرف زدم و راضیش کردم که بیخیال دوست پسر دوستم شه.به نظر من همین که خودش به غلط کردن افتاده کافیه. ولی خیلی اعصابم داغون شده. حالم از دوستام بهم میخوره.

 

نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت 21:3 توسط صحرا| |
سلام دوستای گلم

خداروشکر هنوز دوست بابا سوتی نداده...

یکشنبه

مرتضی جونم شب که داشتم برمیگشتم خونه زنگ زد و گفت هنوز به خاطر سرماخوردگی حالش بده و میخواد بره دکتر دلم نیومد باهاش نرم و گفتم منتظر میمونم بیا دنبالم منم باهات میام.الهی قربونش برم وقتی اومد حالش بد بود و مظلوم شده بود دلم میخواست بخورمش... تا ساعت 11.30 تو درمانگاه بودیم وبعدشم منو رسوند خونه و خودشم رفت. از امروز حالش بهتر شده

دوشنبه هم ندیدمش و کلا اتفاق خاصی نیفتاد

امروزم از صبح با دوستم رفته بودیم خرید( لوازم ارایش خریدیم و کلی روحیهه گرفتیم)

زیاد نمیتونم بنویسم یه عالمه درس دارم. فعلا بای بای

  

   راستی امروز عشقمون یکسال و چهارماهه شد

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/15ساعت 2:58 توسط صحرا| |
سلام

وای خیلی استرس دارم.با دستای خودم قبرم و کندم... امشب وقت دکتر داشتم که برم بخیه هام و بکشم.واسه مرتضی ۱۰ تا کیک خریده بودم میخواست بیاد ازم بگیره.تو مطب دکتر که بودم مرتضی اومد و اونارو گفت و چون تولد بچه داداشش بو نتونست بمونه و رفت.بعد از اینکه مرتضی رفت دکتر اومد و گفت چسب تموم کرده ( چون فقط من بودم که باید رو بینیم چسب میزدم قرار شد برم خودم بخرم) ولی چون ساعت ۱۰ شب بود هرجا رفتم تعطیل بود و زنگ زدم مرتضی گفت تو برو مطب منیه میخرم و میارم برات. منم رفتم مطب و بعد از من ۲تادختر اومدن که یکیشون با خودش چسب اورده بود و زنگ زدم به مرتضی گفتم نمیخواد بگیره و قرار شد بیاد دنبالم. ولی تو مطب دکتر سوژه خنده بود و دکتر رفت برامون چایی ریخت و اومد نشست و ما هم مثل فوضولا عکسای مریضای دکتر و نگاه میکردیم و مسخره میکردیم(دکتر به این باحالی دیدین؟) خلاصه نوبت من شد و نشستم که بخیه هارو بکشه که زنگ مطب و زدن منم فکر کردم مرتضی رسیده ولی فهمیدم داداش دکتر( این داداشش شریک بابامه).اون که اومد دکتر من و بلند کرد و برد پیش داداشش که دماغ منو نشون بده که یهو مرتضی رسید و با من و دکتر سلام علیک کرد و داداش دکتر ازمون پرسید کی هستن که دکتر گفتم نامزدمه.وای من برق از سه فازم پرید از اون موقع دارم از استرس میمیرم که چیکار کنم؟ چون مطمئنن اون به بابا سوتی میده.یعنی بدبخت شدم

ولی ۲روزه نمیدونم چه مرگم شده خیلی بیشتر از قبل دوسش دارم و دلم براش تنگ میشه.اونم اینطوری شده.تازگیا خیلی بیشتر هوام و داره.هردفعه که باهاش حرف میزنم بعد از اینکه قطع میکنم انقد قربون صدقه ش میرم که خدا میدونه.

تروخدا برام عا کنید که بابام نفهمه

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 1:49 توسط صحرا| |
سلام

اول از همه جواب سوال افسون جون و مینای گلم و بدم. منم از عمل خیلی میترسیدم ولی دل و زدم به دریا و گفتم نهایتش یه هفته سختی میکشم ولی خداروشکر بعد از عمل نه درد داشتم نه خونریزی نه حالت تهوع .کبودی صورتم تا ۴روز بود و رفت.راه تنفسمم از روز بعد از عمل که تامپون توی بینیم و دراورد بازه اصلا از نظر تنفسی مشکل ندارم. درواقع اصلا اذیت نشدم خیلیم راحت بودم و اصلا پشیمون نیستم. ولی بالاخره بدن هرکس یه واکنشی نشون میده و اگه واقعا دوست داشته باشین عمل کنید باید یه هفته سختی بکشید البته این یه هفته برای کسایی که امکان داره بعد از عمل اذیت شن. درد هم اصلا نداره....

امروز مامانم اومد صبح که رسید اومد منو از خواب بیدار کرد که دماغم ببینه داشتم از خستگی میمردم ولی بعدش دلم نیومد بخوابم و بیدار موندم.ظهرم که رفتم سر کار شبم که با خواهرم و شوهرش مهمونی بودیم تا الان. مرتضی بهم زنگ نزد منم منتظر بودم اون زنگ بزنه ولی خوابید. اصلا باهاش قهر میکنم.

فردا هم خونه مامان بزرگم مهمونیه و من از امروز مشکل همیشه قبل از مهمونیا رو دارم که چی بپوشم؟!!!!!

الانم خیلی خوابم میاد برم بخوابم که فردا یه عالمه کار دارم...

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 4:30 توسط صحرا| |
سلام دوستای عجیجم...

دوشنبه شب ساعت ۸.۳۰ قرار بود برم دکتر برای گچ بینیم.از صبحش کلی استرس داشتم و داشتم خفه میشدم حالا تو این اوضاع مرتضی هم باهام قهر کرد. شب قبل از اینکه بخوام برم بهش اس ام اس زدم

گفتم:باهات قهرم و فهمیدم دوستم نداری و ماشینتو از من بیشتر دوست داری( این گیر جدیدمه)

 بعدش جواب داد: که خودتم میدونی من باهات قهرم

گفتم: تو اصلا درک نمیکنی من الان به روحیهه احتیاج دارم

خلاصه ساعت ۸ راه افتادم و رفتم دکتر و مرتضی جونمم باهام اومد وقتی رسیدیم بهش گفتم نوبت من شد نیا تو اتاق میترسم که دکتره جلو بابا سوتی بده ولی اخرشم کار خودش و کرد و اومد وقتی دکتر گچ بینیم و برداشت قیافه مرتضی اینطوری شد اول فکر کردم شاید بد شده.خودمم که اصلا تو اینه خودم نشناختم خیلی مماغم خوشمل شده بعدشم دکتر رفت عکسای قبل از عمل و اورد و کلی با مرتضی مسخرم کردن تا ساعت ۱۰ اونجا بودیم و بعدش منو رسوند خونه خواهرم و رفت. همش میگفت مواظب باش دماغت به جایی نخوره خراب میشه منم کلی به دماغم حسودیم شد اخه مرتضی خیلی هواش و داشت

سه شنبه هم که صبح زود پاشدم رفتم ارایشگاه و ابروهام و صفا دادم و ساعت ۳ تا ۹ هم که دانشگاه کلاس داشتم. بعدشم اومدم خونه.

امروزم که از صبح شده بودم صحرا بانو و خونمون و کلی تمیز کردم اخه مامانم از  یکشنبه رفته تهران و فردا برمیگرده اگه خونه کثیف باشه کشته میشم

 مرتضی جونم از صبح شدیدا سرما خورده بود و صداش گرفته بود و تب کرده بود قرار بود شب بیاد دنبالم باهم بریم دکتر ولی از این قرارا زیاد میذاره و نمیاد دکتر چون بچم از امپول میترسه 

بعدازظهر هم رفت ارایشگاه و بعدشم اومد دنبالم الهی قربونش بشم موهاش و مثل بچه مدرسه ایا کوتاه کرده بود و چون مریض بود قیافش مظلوم شده بود دوست داشتم گازش بگیرم . با هم رفتیم شیر و نون خرید ( خودش میگفت خیلی وقیح شدم که با تو میام اینجا خرید چون همه ی داداشاش اونجا خرید میکنن) بعدشم منو رسوند خونه خواهرم .توی راه خیلی خوش گذشت

امشب بعد از ۱۰ روز رانندگی کردم کلی مزه داد...

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 3:55 توسط صحرا| |
سلام به همه ی دوستای گلم.

دلم برای همه تون تنگ شده بود. وای به خدا  از دست گچ دماغم خسته شدم.خودم و که تو اینه میبینم وحشت میکنم.زیر چشمام کبود شده و کلی لاغر شدم.... امشب به مرتضی قول دادم که تا ماه دیگه حسابی چاق شم. اخه ازوقتی عمل کردم نمیتونم خوب غذا بخورم .

دوشنبه ساعت 11 رفتم بیمارستان و کارام و کردم و بستری شدم یه  لباسایی دادن پوشیدم فقط سوژه خنده بود. ساعت 1 دکتر اومد و بردنم اتاق عمل قبل از اینکه برم گوشیم و دادم به دوستم و بهش سپردم که مرتضی زنگ زد جواب بده.حالا بذارید از اتاق عمل براتون تعریف کنم با پای خودم رفتم رو تخت دراز کشیدم هرکی میومد تو اتاق به دکتر سلام میکرد منم پامیشدم میشستم و سلام احوال پرسی میکردم( روحیه رو حال میکنید) اخر دکتر گفت بگیر بخواب نمیخواد سلام کنی و تا 5دقیقه داشت رو دماغ من با ماژیک طراحی میکرد خواستم بهش بگم خال رو دماغم و برداره ولی یهو بیهوش شدم. من به مرتضی گفته بودم عملم 1ساعت میشه ولی من ۳ساعت و نیم تو اتاق بودم.وقتی هم اوردنم تو اتاقم و بهوش اومدم(البته من تا 2ساعت بعدش و یادم نیست) مامانم و بابام و دوستم پیشم بودن منم به مامانم گیر داده بودم که دلم تنگ شده!!!! هرچی میگفتن واسه کی جواب نمیدادم دوستم میگفت: قلبم اومده بود تو دهنم که الان اسم مرتضی رو میاری. ولی انگارخودم طیبیعیش کردم و گفتم واسه بابا دلم تنگ شده حالا بابامم کنارم بوده!!!

ساعت 7 کامل بهوش اومدم و خواهرم اینا اومدن دیدنم.مرتضی جونمم زنگ زد و باهاش حرف زدم. ساعت 9.30 همه ی دوستام اومدن دیدنم و دوستم گفت به مرتضی زنگ زده که اونم بیاد ولی جواب نداده. اونا که رفتن دوستم شب موند پیشم و ساعت 11 مرتضی جونم اومد پیشم کلی از دماغم تعریف کرد و شب که رفت خونه و زنگ زد گفت وقتی اومدم تو اتاق ازت ترسیدم خیلی وحشتناک شده بودی ( بدخت حق داشت علاوه بر کبودی کلی ورم کرده بودم). خلاصه اونشب و که همش خواب بودم و خدارو شکر خونریزی و حالت تهوع نداشتم که اذیت شم. صبح ساعت 9 مرخص شدم و رفتم خونه خواهرم اخه مامان اینا می خواستن برن مراسم ختم فامیلمون. اونروزم همش خواب بودم ولی از روز بعد دیگه طاقت نداشتم تو خونه بشینم و میرفتم سر کار.امروزم که رفتم دانشگاه و شب مرتضی جونم اومد دنبالم و میخواستیم ماشین و ببریم کارواش که در به در هرجا رفتیم تعطیل کرده بود. 1ساعتی با هم بودیم وکلی خوش گذشت. الانم که منتظرم که زنگ بزنه ..... 

                 مرتضی دوست دارم  

 

 پس فردا هم که میرم گچ دماغم و باز کنم.

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 1:45 توسط صحرا| |
سلام دوستای گلم

بالاخره دماغم و عمل کردم ولی هنوز تو گچه الانم زیاد نمیتونم بشینم پای کامپیوتر اخه دماغم خراب میشه. جواب کامنتاتون و بعدا میدم.

              

نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت 2:52 توسط صحرا| |
سلام دوستای گلم

انگار همتون از ساعتایی که ما میریم بیرون تعجب کردین.حالا من براتون توضیح میدم.من چون ساعت کارم همیشه تا ۱۰ شبه معمولا گشت و گذارام از اون موقع به بعده.خواهرمم که باهام میاد اونم طبیعیه.

امروز صبح  یکی از دوستای مرتضی گفت یه کارت دعوت۱۰ نفره باغ ارم (یه رستوران تو طرقبه ست) داره و قرار شد بریم دیگه ده نفر جور شد و قرار شد واسه ۹ شب. من و مرتضی و خواهرم و دوستم و شوهرش و یکی دیگه از دوستام و دوست پسرش و دوتا دوستای مرتضی با مامان یکی از دوستاش قرار شد بریم. جاتون خیلی خالی بود تا ساعت ۱۲.۳۰ اونجا بودیم و موسیقی زنده داشت و کلی خندیدیم ساعت ۷ داشتم حاضر میشدم که دکتری که قراره عملم کنه زنگ زد و گفت عملت افتاده واسه فردا.صبح بیا بیمارستان.امشب کلی استرس دارم . الهی قربونش بشم مرتضی گفت با دوستم و شوهرش هماهنگ میکنه با هم بیان دیدنم.... الانم هرکاری میکنم خوابم نمیبره..

احتمالا تا ۴.۵ روز نمیتونم اپ کنم.خلاصه اگه بهوش نیومدم حلالم کنین 

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت 2:16 توسط صحرا| |
سلام دوستای گلم عید همتون مبارک

از دست این اینترنت دارم دیوونه میشم اصلا صفحه ها رو باز نمیکرد

این چند روز نیومدم اپ کنم چون هیچ اتفاقی نیفتاد 

امروز دیگه طاقت نیاودم. بعد از افطار خونه داییم بودم که زنگ زدم قرار شد شب بریم بیرون. ساعت ۱۱.۳۰ شب اومد دنبالم و جاتون خالی رفتیم طرقبه خیلی خوش گذشت . ۲ساعت و نیم با هم بیرون بودیم و ۲۰ مینه که اومدم خونه.

راستی دیروز مامان مهدی(نامزد قبلیم) زنگ زد خونه که من برداشتم از بدشانسیم. اول که کلی ازم تعریف کرد و بعدش پرسید ازدواج نکردی هنوز؟ گفتم نه!!!!! زنگ زده بود امار بگیره..

شنبه مامانم اینا همه دارن میرن تهران و خواهرامم رفتن دبی .روز عید فطر من تک و تنهام خوب گناه دارم دیگه...

 

جمعه بازم طبق معمول تا ساعت ۳ خواب بودم و با اس ام اس مرتضی که زده بود (بیدارشو دیگه!!!) بیدار شدم . مرتضی زنگ زد قرار گذاشتیم شب بریم شهربازیHappy Dance .شب ساعت ۸.۳۰ اومد دنبالم و خواهرم و دوستای مرتضی هم اومدن باهامون .خیلی خوش گذشت تا ساعت ۱.۳۰ شهربازی بودیم و از اونطرف هم رفتیم شام خوردیم و ساعت ۲.۱۵ رسیدم خونه. راستی دخترخاله ی مرتضی هم مارو دید و سلام کرد خیلی تابلو شد

 

دیشب ساعت ۳ خوابیدم صبح ساعت ۷.۳۰ زنگ زدم مرتضی رو بیدارش کردم و خودمم دیگه خوابم نبرد نیم ساعت بعدش مرتضی زنگ زد گفت :کیف پولم دستت جا مونده(اخه تو شهربازی دست من بود) و مدارک ماشینش تو کیفش بود و میخواست بره دنبال کارای ماشینش. منم باید میرفتم تا دانشگاه و بالاخره تصمیم گرفتیم کار من که تموم شد باهم قرار بزاریم که بیاد بگیره. ساعت ۱۲ اومد جلو دانشگاه دنبالم و با هم رفتیم تا پست مرکزی کارت سوختش و گرفتیم و از اونجا رفتیم مرکز تعویض پلاک خودرو که بسته بود و برگشتیم ولی جاتون خالی کلی دور زدیم ...  بعدشم ساعت ۳ من و رسوند محل کارم و خودشم رفت مغازه.

الهی بمیرم براش فردا هم روز عید باید بره سرکار.

این ۳روز کلی باهم عشقولانه شدیم 

دوستای گلم شرمنده من اینترنتم قاطی کرده بود نتونستم بهتون سر بزنم الان میام پیشتون.

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 4:16 توسط صحرا| |
سلام دوستای گلم بازم ممنون که بهم سر میزنید

اول جواب مهسا جونم و بدم. من رشته م حسابداریه و الان نزدیک به دو سال تو مطب رادیولوژی کار میکنم و خیلی هم کارم و دوست دارم. دماغم اصلا بزرگ نیست و فقط یه شکستگی کوچولو داره که همه میگن دیده نمیشه ولی من گیردادم بهش به خاطرهمین خانوادم مخالف بودن با عمل بینیم.

امروز مشکلام حل شد به امید خدا با دکتر(صاحب کارم)درمورد کلاسای دانشگاه صحبت کردم و قرار شد روزایی که کلاس ندارم برم سرکار. خانوادم هم برای عمل بینیم راضی شدن و ۳۱ شهریور یعنی هفته دیگه عمل میکنم دعا کنید که خوب بشه.Yahمن که از سرشب همش جلوی اینه م و به دماغم مدل میدم

مواظب خودتون باشید

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 2:36 توسط صحرا| |
چند ساعت پیش که اپ کردم اصلا تا الان نتونستم بخوابم.از اونجایی که من شاغلم هر ترم قبل از انتخاب واحد نگران ساعت کلاسام هستم که مبادا با ساعت کارم تداخل داشته باشه. این چند ترم و به سلامتی گذروندم ولی... الان تازه داشت خوابم میبرد که دوباره یادش افتادم و اومدم سایت و یه نگاه بندازم که ببینم ساعت کلاس ها رو اعلام کردن یا نه که دیدم اعلام شده و متاسفانه همه کلاسام توی ساعت کارمه ونتیجه اینکه بدبخت شدم

حالا چیکار کنم؟ یعنی میتونم بازم یه کار خوب پیدا کنم؟!!!!

خدایا تو که میدونی... !!!! چرا اینطوری شد؟!!! اصلا الانم که دیگه خوابم نمیبره و پاشم کم کم حاضر شم برم. امروز باید دنبال کارهم بگردم.

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 6:34 توسط صحرا| |
سلام دوستای گلم...                                                                                                      امشب ساعت ۹.۳۰ وقت دکترداشتم(اخه میخوام دماغمو عمل کنم) ساعت ۹ که از محل کارم اومدم بیرون دیدم دم در وایستاده کلی تو ماشین خندیدیم. میگفت میخوام باهات بیام که به دکتر بگم دماغت و مثل من عمل کنه(اعتماد به نفسش من و کشته) حالا تصور کنید دکتر دوست بابامه و من و مرتضی هم خیلی خوشحال رفتیم تو اتاقش دکتر وقتی من و شناخت پرسید شما باهم چه نسبتی دارید؟ مرتضی اصلا نذاشت من حرف بزنم و گفت نامزدیم. اونجاهم که انقد اذیتم کرد.دکتر گفت مگه دماغت چه مشکلی داره مرتضی میگفت اقای دکتر دماغش همش مشکله .منم قیافم این شکلی شده بود خلاصه واسه هفته دیگه برام نوبت عمل گذاشته.

از مطب اومدیم بیرون دوستم زنگ زد که میای بریم حرم مرتضی هم گفت بریم. رفتیم تا خونه من چادربرداشتم و رفتیم دنبال دوستم رفتیم سمت حرم .جاتون خیلی خالی بود تا ساعت ۲ حرم بودیم ساعت ۳رسیدم خونه. الانم مرتضی زنگ زدچندتا چک  دست من جامونده قراره که صبح برم بانک و چک رو  بخوابونم به حساب... الانم باید زود بخوابم که خواب نمونم... 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/22ساعت 3:26 توسط صحرا| |
سلام دوستای گلم

الان یه عدد صحرای ناامید داره اپ میکنه نمیدونم چرا؟!!!  خیلی از دستش ناراحتم. مرتضی خیلی بی خیاله میدونم که از عمد نیست و عادتشه ولی خوب منم حق دارم...

از دیشب دارم فکر میکنم که موضوع وبلاگ و بهش بگم . مرتضی نمیدونه چقد دوسش دارم دوست داشتم یه جوری بهش بفهمونم ولی بازم نمیتونم.هروقت میخوام باهاش در مورد این وضوع صحبت کنم هزارتا فکر میکنم. 

  شاید.... ولی تازگیا رفتاش عوض شده. الان بهش اس ام اس زدم وحرفام و بهش زدم. گفتم خیلی از دستش ناراحتم و اخلاقش عوض شده و.... گفت برسه خونه بهم زنگ میزنه و کارم داره...  باز دلشوه گرفتم!!!!


ساعت ۱۱.۳۰ شب بهم زنگید و بازم حرفای همیشه رو زد و گفت تو روانپریش شدی من اخلاقم عوض نشده و تا بحث رسید به اینکه گفتم چرا وقتی ناراحتم میکنی ازم عذرخواهی نمیکنی.. باز طبق معمول خوابش برد.

به هرحال که تصمیم گرفتم یه مدت بهش بی خیالشم و ببینم نتیجه ش چی میشه. یه خدا دارم دیوونه میشم. چرا اینطوری شده؟ من کوتاهی کردم مگه؟ داره حرصم و در میاره!!!!!

 

          

نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت 1:9 توسط صحرا| |
سلااااام...

ببخشید دوست جونیام.من یادم رفته بود جریان نامزدم و بگم بهتون.

اسفندماه پارسال مرتضی یه سفرکاری داشت رفت ترکیه ۲هفته نبود.همون موقع یکی از فامیلامون اومدن خواستگاری و چون پسرخوبی بود و همه تائید کردن منم فکر کردم باتوجه به تصمیمی که با مرتضی در مورد ادامه رابطمون گرفتیم بالاخره من باید ازدواج کنم و نامزد کردیم وقتی مرتضی برگشت و بهم زنگ زد و موضوع و بهش گفتم تازه فهمیدم که خودمم هنوز نمیتونم تموم کنم تو اون مدت همش کارم گریه بود و همش میرفتم جاهایی که با مرتضی خاطره داشتم و داشتم دیوانه میشدم و توی عید مرتضی رفت چین و من تصمیم گرفتم توی اون مدت تکلیف خودم و روشن کنم. منم خیلی سعی کردم دیگه بهش فکرنکنم چون ۴شنبه  همون هفته قرار عقدگذاشته بودیم. ولی اصلا نمیتونستم نسبت به نامزدم یه ذره احساس داشته باشم  کم کم داشتیم کارامون میکردیم که برای ۴شنبه اماده شیم  که یکشنبه صبح عموم فوت کرد و مجلسمون افتاد برای بعد از چهلم . تو اون ۴۰ روز دیوونه شدم هرجا با نامزدم میرفتم یاد مرتضی بودم و نامزدمم که جرات نداشت بهم ابرازعلاقه کنه خیلی قاطی میکردم همش ازش فراری بودم. بعد از چهلم که دوباره موضوع شروع شد من قبول نکردم و گفتم من از این خوشم نمیاد هرکس باهام حرف میزد و میخواست متقاعدم کنه که پسر خوبیه زیربار نمیرفتم و بالاخره تسلیم شدن و نامزدیم بهم خورد

و دوباره من و مرتضی مال هم شدیم

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 3:12 توسط صحرا| |
سلااااااااااااام....

امشب عزیز دلم و دیدم و فهمیدم سورپرایزش چی بود. تعریف میکنم:

امشب بعد از محل کارم با یکی از دوستای خوبم (سعیده) رفتیم خونه خواهرم چون هرسال شبهای قدر خونشون برنامه دارن تا ساعت ۱ شب اونجا بودیم که مرتضی زنگ زد گفت می خواد بیاد دنبالم به سختی مامان و پیچوندم با دوستم اومدیم بیرون مرتضی اومد دنبالمون توی کوچه منتظر بودیم که بیاد همشم میترسیدم یه اشنا ببینتمون که یهو یه ماشین جلومون وایستاد دیدم مرتضی ست انقد هول بودم که اصلا به ماشینش نگاه نکردم و سوار شدم فهمیدم ماشینش عوض شده و فکر کردم ماشین داداشش دستشه و سوالم نکردم ازش با کلی ذوق و شوق گفتم بدو سورپرایزت و بگو... بهم گفت واقعا نفهمیدی؟ گفتم نه!!!!!!!!! گفت ماشین خریدم!!!!!!!!!! من دقیقا قیافم اینطوری شد :2: اخهیه مدت بود میگفت که عاشق هیوندا اواته شده و بالاخره خریده بود و کلی ذوق کردم. بعدشم رفتیم دوستمو رسوندیم خونشون و یه کم دور زدیم و ساعت ۲ رسیدم خونه. جاتون خالی خیلی خوش گذشت....

امروز مرتضی گفت خیلی میخوابی قرار شده از فردا صبح زود بیدارم کنه... ولی من گناه دارم

الانم برم بخوابم که صبح بتونم پاشم.

همتون دوست دارم مواظب خودتون باشین

 

           

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 2:33 توسط صحرا| |
سلااااااااااااااااااااام

خوش میگذره؟ همتون خوبین؟چه خبرا؟

بذارین از امروز بگم.با اجازتون امروز تا ساعت ۱۲ خواب بودم بعدشم که بلند شدم بدو بدو حاضر شدم رفتم سر کار شبم که افطاری دعوت بودیم امروزم ندیدمش حسابی دلم براش تنگ شده

یادم رفته بود بهتون بگم ما اون هفته ۲بار دعوامون شد حسابی... یه بارشم که بیرون بودیم انقد عصبی شدم حالم بد شد منو برد بیمارستان فشارم رفته بود رو ۵.۵ تا ۱ساعت زیر سرم بودم.از اون روز که باهم اشتی کردیم خیلی اخلاقش بهتر شده جیگلم Happy Dance

 امروزم حسابی منو برده تو فکر.ظهر زنگ زد گفت یه سورپرایز داره برام هروقت بیاد پیشم میگه!!!!! اصلا نمی تونم حدس بزنم چی هست!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 2:53 توسط صحرا| |
سلام دوست جونیام

قول دادم که بیام جریان دوستیمون و بگم از اینجا شروع میکنم که من اصلا مزاحم تلفنی نداشتم ولی یه شب تلفنم زنگید بعد از اینکه جواب دادم یه پسره بود :

مرتضی:سلام شما صحرا خانوم هستید؟

من: بفرمائید؟

مرتضی:میشه چند لحظه وقتتون بگیرم

من: شما؟

مرتضی:میخوام باهاتون اشنا شم

من:اسمتون؟

مرتضی:محمدم

من:مزاحم نشید

مرتضی: مزاحم نیستم اگه نخواین دیگه زنگ نمیزنم

من: پس زنگ نزن

بعدشم قطع کردم ولی حسابی رفتم تو فکر که این کی بود!! دو روز بعد به یه نفر که دنبال سوژه بود ازم شک کردم به همون شماره زنگ زدم ولی تا بوق خورد پشیمون شدم و قطع کردم بلافاصله زنگ زد

مرتضی: سلام الان عصبانی نیستی که بخوام باهات صحبت کنم؟

من: کی شماره من و بهت داده؟

مرتضی: گفته بهت نگم

من:اسمت چی بود؟

مرتضی: علی

من: تو که گفتی محمدی!!!!!!!!!!!!!!

مرتضی: خوب محمد علیم

من: نمیخوای بگی کی شماره مو بهت داده؟

مرتضی:میگم ولی الان نه. باور کن مزاحم نیستم میخوام باهات اشنا شم

....................

منم بخاطر کنجکاوی باهاش حرف زدم تا دو روز گیر داده بودم که ببینم از کی شماره مو گرفته ولی نمیگفت تا اینکه همدیگرو دیدیم دیگه بهم ثابت شده بود که نمیخواد اذیتم کنه و کم کم رابطمون زیاد شد ولی بعدا بهم گفت که یکی از دوستاش که با دوست خواهرم دوست بوده شماره ی منو بهش داده بوده( اون کسی که من فکر میکردم نبود) الانم که عاشقانه دوسش دارم 


امشب ندیدمش باهاشم نتونستم حرف بزنم الانم داشتیم اس ام اس بازی میکردیم که خوابش برده احتمالا چون جواب نداد...

هردفعه که میام میبینم بهم سر زدید خیلی خوشحال میشم

منتظرتونم....

نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 0:52 توسط صحرا| |
سلام دوستای عزیزم

از اینکه اومدید و بهم سر زدید ممنونم

 سوگند ومهسا جونم در مود صحبتی که کردید میدونم اشتباه میکنیم ولی این خواسته مرتضی بوده منم قبول کردم.سوگند جون راست می گی من غیر از مرتضی به هیچکس نمیتونم فکر کنم.من ۶ ماه پیش ۲ ماه با یکی نامزد بودیم ولی اصلا نتونستم ادام بدم و تمومش کردم از الان به بعدم سپردم به خدا میدونم خودش کمکم میکنه. ماجرای دوستیمون میام اپ میکنم الان باید برم سر کار شب میام همش و مگیم بااااااااااااااااای

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت 14:46 توسط صحرا| |
امشب بعد از کارم مرتضی اومد دنبالم  ۲ساعتی با هم بیرون بودیم.

تازگیا توقعم ازش رفته بالا هر شوخی باهام میکنه زود ناراحت میشم خیلی اینطوری اذیت میشم دارم سعی میکنم اخلاقم عوض کنم

همین الان رسیدم خونه.برم لباسام وعوض کنم برمیگردم


تا الان داشتم با مرتضی حرف میزدم .

هیچوقت هیچی و به زور از خدا نخواستم خودش میدونه چقد مرتضی رو دوسش دارم و نبودش برام سخته ازش میخوام هرچی صلاحمونه همون بشه.

نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 23:22 توسط صحرا| |
                              

سلام

میخوام تو این وبلاگ خاطرات خودم و مرتضی رو بنویسم

امروز دقیقا یک سال و دو ماه از شروع باهم بودنمون میگذره…………

هنوز تصمیم نگرفتم که موضوع این وبلاگ و به مرتضی بگم یا نه یعنی دودلم که بگم.

 

 

نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 0:54 توسط صحرا| |